تبليغاتX
دختری از میان برف ها مینویسد

 

گذشته مساوی آینده نیست.

.:آنتونی رابینز:.

آرام باشید هرچند طرف مقابلتان اشتباه میگوید

.:ناشناس:.

 

tempfa.com نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 12:22 توسط شیدا | tempfa.com
 

اول سلام به تمامی دوستان عزیزم و با تشکر از سینا جون

این شعر رو در کتاب زیبای لیلی و مجنون خوندم فکر کنم که شما هم خوشتون بیاد

 

خود را به حریم عشق بسپار

تا باز رهی ز خود به یکبار

عشق است گره گشای هستی

گردا به رهان خودپرستی

این شربت اگر چه تلخناک است

ساقیش چو عشق شد چه باک است؟

این قصه کلید بستگی باد!

در خواندن او خجستگی باد!

 

tempfa.com نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 16:1 توسط شیدا | tempfa.com

 

سلام به همه ی دوستان

ببخشید که دیر به دیر میام آخه با خودم عهد بستم که تا نظر هام بیشتر از ۲۰ تا نشه نیام

اما این بار مجبور بودم چون که میخوام برم سفر عید رو زودتر بهتون تبریک میگم

امیدوارم سال خوبی داشته باشید

happy new year

این هم عیدی من به شما

 

 

tempfa.com نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 13:34 توسط شیدا | tempfa.com

دخترک سرزمين دروغين جلوي آينه ايستاد و پرسيد:تو کيستي؟

 دخترک سرزمين آينه هم اين سوال را تکرار کرد:تو کيستي؟

دخترک سرزمين دروغين پاسخ داد:من دختري هستم زيبا ، باهوش و مهربان.

اما دخترک آينه گفت:اشتباه مي کني.در ديگر خانه ها هم با چنين پاسخي مواجه شدم اما آنها هم اشتباه مي کردند.

دخترک سرزمين دروغين حيرت زده پرسيد:چرا؟!

دخترک آينه در جواب دخترک سرزمين دروغين گفت:در دنياي آينه همه انسان واقعي هستند ، همه مانند آينه ساده و بي آلايش هستند همه خود را شناخته اند و مانند يک انسان واقعي عمل ميکنند. اما در دنياي انسان هاي دروغين همه باهم دشمنند و حاضرند بخاطر اموال دنيوي حتي يکديگر را به قتل برسانند.

دخترک سرزمين دروغين گريست و آينه ادامه داد:پس سعي کن مانند افراد سرزمين آينه اي باشي و کسي را مورد آزار و اذيت قرار ندهي و سعي کن خود واقعي را پيدا کني.

چند وقت بعد دخترک آينه اي به سراغ دخترک سرزمين دروغين رفت و از او پرسيد:تو کيستي؟

دخترک سرزمين دروغين جواب داد:من دختري هستم اهل سرزمين آينه،ساده و بي آلايش وخود را مي شناسم...

آن موقع بود که تمام جنگ ها پايان گرفت.آري همراه با دخترک همه خود را شناختند و مانند آينه شدند.ديگر سرزمين دروغيني وجود نداشت همه جا همرنگ آِينه شده بود:ساده و بي آلايش و خود واقعي شناخته شده در ميان مردم

این متن رو خودم برای شرکت در مسابقه ای نوشتم به نظر شما خوبه؟

ر استی خوشحال میشم به وبلاگ جدیدم هم سری بزنید

.:ایران سرزمین تمدن ها:.

 

tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 14:18 توسط شیدا | tempfa.com

 

ميگن همه ي آدم ها قبل از اينکه بدنيا بيان فرشته بودن. يعني خود ما هم فرشته بوديم.

ميگن قبل از اينکه ما بيايم روي زمين فيلم زندگيمونو بهمون نشون ميدن . با تمام خوبي ها و بدي هاش

و ازمون ميپرسن دوست داريم بدنيا بيايم يا نه؟
من هر چقدر فکر ميکنم نمي فهمم که با اين همه رنج و سختي چه جوري ما حاضر شديم باز به اين دنيا بيايم؟

يعني فرشته بودن اينقدر سخته که ما ترجيح ميديم آدم باشيم؟
من يادم نمياد وقتي که فرشته بودم چه کارهايي براي انجام دادن داشتم ولي الان دلم ميخواد فرشته باشم چون

آدم بودن خيلي سخته اونم يه آدم خوب بودن!!!

من اين رو هم ميدونم بعد از اينکه بدنيا ميايم از اين ندونم کاري مون پشيمون ميشيم چون فوري ميزنيم زير گريه....

اصلا دلم ميخواد وجود نداشتم چه بصورت آدم،فرشته يا حتی بصورت يه سنگه بي جون.

 

tempfa.com نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 16:6 توسط شیدا | tempfa.com
 

سلام

ببخشید که اینقدر دیر شد

آخه درسام خیلی زیاده

تازه چند وقت هم هست که از زندگی هیچی نمی فهمم یعنی نا امید شدم

آخه میدونم طبق پیشگویی نوستراداموس تا چند وقته دیگه قراره یه جنگ جهانی بزرگ رخ بده و بعدشم آخر زمان فرا میرسه

من هم آدم خوبی نبودم و میترسم و با این حال بازم نمیتونم خودمو درست کنم....

خیلی وحشتناکه که آدم میغهمه مرگش داره روز به روز داره نزدیک تر میشه

 

tempfa.com نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 15:59 توسط شیدا | tempfa.com
 

چشمانم را می گشایم

می بینم پیری را

می اندیشم به خردی

طعم تلخ مرگ را می چشم

چشمانم برای همیشه خاموش شد

چه زود.... انگار همین دیروز بود که برای اولین بار چشمانم را گشودم

****

چقدر وحشتناکه که آدم می بینه داره بزرگ میشه

 

tempfa.com نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 11:7 توسط شیدا | tempfa.com
 

بحث این نیست که من به مار ها محل نذارم

اما واقعا چه کاری میتونه بکنه آدم

وقتی یه مار بوآی هفت هشت متری عاشقت بشه و بهت بگه ....

از عمو شلبی

tempfa.com نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 11:29 توسط شیدا | tempfa.com
 

سلام

این هم یک شعر قشنگ از شلدون آلن سیلور استاین به اسم :

مادر ترانه ای میخوانم برای تو

ترانه هایم را در جاده های خاکی خوانده ام

در پیاده رو شهر های کثیف

برای کارگران بی احساس

در مسیر خط آهنی که از آن می گذشتم

در اتاق هایی با کاغذ دیواری آبی رنگ خوانده ام

برای دخترانی که عاشقشان بودم

حالا مادر....ترانه ای میخوانم برای تو

 

مادر! هرگز از یاد نبرده ام

خاطره ی حرف های دلنشین ات را

رفتار متین ات را

با آنها بالیده ام

آغوش های دیگری هم مرا به خود خوانده اند

اما مادر!... ترانه ای میخوانم برای تو

 

میگویی از اینکه اینجا هستم خوشحالی

تا در زمستان کمک حالت باشم

اما این سخن را با لبخندی حسرت بار به زبان می آوری

گویی می دانی

که پسرت آدمی نیست که در جایی بند شود

اما من هنوز حرف هایی برای گفتن دارم

مادر!... ترانه ای میخوانم برای تو

 

فردا می روم

در کوره راه های حومه ی شهر

شاید کارگر بی احساس که عرق می ریزد

ترانه ام را بشنود

و همین طور دختری که در اتاقی با کاغذ دیواری آبی رنگ

خواهد پرسید کجا بودم

و من خواهم گفت، مادر ترانه ای بخوانم برای تو

 

tempfa.com نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 10:55 توسط شیدا | tempfa.com
 

این شعر پایان شاهنامه ست

پی افکندم از نظم کاخی بلند

که از باد و باران نیابد گزند

 

بسی ر نج بردم در این سال سی

عجم زنده کردم بدین پارسی

 

 نمیرم از این پس که من زنده ام

که تخم سخن را پراکنده ام

 

 

tempfa.com نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 15:41 توسط شیدا | tempfa.com

 

هیچ وقت به یک فقیر ماهی نده به او ماهی گیری یاد بده.

(ضرب المثل چینی)

این جمله رو معلم ادبیات عزیزم خانوم سلیمانی که دیگه پیشه ما نیست و از این دنیا رفته بهمون گفت  ماهم این جمله رو هیچ وقت فراموش نمیکنیم

 

 

tempfa.com نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 19:59 توسط شیدا | tempfa.com
 

آرزو هاتو یه جا یادداشت کن و یکی یکی از خدا بخواه

خدا یادش نمیره ولی تو یادت میره که

 چیزهایی که امروز داری آرزویه دیروزت بود

***

یکمی فکر کنی می بینی که دقیقا همین طوریه

 

tempfa.com نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 14:30 توسط شیدا | tempfa.com
 

سلام

چند وقته که یکی میره این ور اونور به جای من نظر میده و تقاضای تبادل لینک میده ممکنه تا چند وقته دیگه بیاد و یه نظر هایی بده که شما از من انتظار نداشته باشید

این رو گفتم تا شما بدونید و اگر یه همچین اتفاقی افتاد بدونید که تقصیره من نبوده

راستی دوستای کنکوری امیدوارم کنکورتون رو خوب داده باشید

و

رتبه اتون ۳ تا ۱ رقمی شه 

 

tempfa.com نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 9:58 توسط شیدا | tempfa.com
 

می خواهم رو به روی باد بایستم و به او بگویم دوستت دارم

او آنقدر جمله ی من را با صدای بلند فریاد می زند تا به گوش تو می رسد

تو نیز به او میگویی من هم دوستت دارم

باد جمله ی تو را هم فریاد می زند تا به گوش من می رسد

ما آنقدر با هم حرف میزنیم و باد آنقدر جملات ما را فریاد می کشد تا خسته میشود

و ابر به کمکش می شتابد ابر ما را روی خود سوار می کند و آنقدر  جمع میشود تا ما همدیگر را میبینیم .

دیگری نیازی به ابر و باد نیست ما یش هم هستیم

 

tempfa.com نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 9:1 توسط شیدا | tempfa.com
 

سلام بازم از شل جون

میخواهم بخوابم

از خدای بزرگ میخواهم که روحم را حفظ کند

و اگر در خواب مردم تمام اسباب بازی هایم را بشکند...

تا بچه ی دیگری از آن استفاده نکند

آمین

 

tempfa.com نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 17:38 توسط شیدا | tempfa.com
 

سلام

امتحانام تمووووووووووووووووم شد ! هوووووووووووراااااااااااااااا

بچه چند وقته دیگه چیزی برای گفتن ندارم ولی قول میدم یه چیزی پیدا کنم که بنویسم

راستی همه ی کتابام ته کشیده میشه چند تا کتاب بهم معرفی کنید که برم بخرم تا بخونم؟ اگر میتونین خیلی مرسی

امیدوارم امتحانای شما هم تموم شده باشه.

دیگه همین بابای

 

tempfa.com نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 16:4 توسط شیدا | tempfa.com
 

سلام دیدم نمیشه همیشه از شل سیلور استاین و فیلسوفهای خارجی بنویسم

چرا از شاعرای خوبه ایران باستان  یا همین ایران معاصر شعر ننویسم مثل پروین

اعتصامی:

به سر خاک پدر ، دخترکی

صورت و سینه، به ناخن می خست

که نه پیوند و نه مادر دارم

کاش روحم به پدر می پیوست

گریه ام بهر پدر نیست که او

ۥمرد و از رنج تهیدستی رست

زان کنم گریه که اندر یم  بخت

دام بر هر طرف انداخت ، گسست

شصت سال آفت این دریا دید

هیچ ماهیش نیفتاد به شست

پدرم مرد ز بی دارویی

و اندرین کوی ، سه داروگر هست

دل مسکینم از این غم بگداخت

که طبیبش به بالین ننشست

سوی همسایه پی نان رفتم

تا مرا دید ، در خانه ببست

آب دادم به پدر چون نان خواست

دیشب از دیده ی من آتش جست!

 

 

 

tempfa.com نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 17:58 توسط شیدا | tempfa.com
 

سلام

من چند وقته یک احساس خاصی نسبت به  نوشته ی زیر پیدا کردم ولی نمیدونم چه احساسی این نوشتمو از بقیه ی چیزهایی که نوشتم بیشتر دوست دارم: